˙·٠•●♥ anti LOVE ♥●•٠·˙ حاصل عشق مترسک به کلاغ... مرگ یک مزرعه است.
| ||
|
دیشب خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود که یه دفعه از خواب پریدم. از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند. خب احمد آقا ، صغرا خانم! راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب ۵ تا ۶ بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین میزنه.
جولیا زشت بود و كریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب كه اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی كه جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود كنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من كه دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید: (اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی). در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو كلاس شد و كار به جایی رسید كه برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر كس اسم مناسبی انتخاب كرده بود . به یكی میگفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو كمانی داده بود.حتی به آقای ساندرز معلم كلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود كه واقعا به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره میكرد. مثلا به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم میگفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب كرده بودم كه چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شده بود. سال ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر كوچك ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتی با او برخورد كردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس كردم شدیدا به او علاقه مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز میكرد.
وقتی از آپارتمان پریدم پائین:
![]() طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستش خوابیده ادامه مطلب |
|
[ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin] |