˙·٠•●♥ anti LOVE ♥●•٠·˙ حاصل عشق مترسک به کلاغ... مرگ یک مزرعه است.
| ||
|
![]() ژنرال و ستوان جوان زیر دستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت (متوجه شدید؟ ستوان دختر را بوسیده؛ و سپس او به ژنرال سیلی زده!) روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: عصر آن روز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! لبخند بزنید و نیمه ی پر فنجان قهوه ی تلخی که پیش کش ماست را بنگرید اما.... نیمه ی خالی را فراموش نکنید!
خدایا پس چرا من زن ندارم؟
|
|
[ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin] |